ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

82

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) كه من پس گرفته بودم كشته بود و جگر و كوهان آنها را از براى پيامبر ( ص ) بريان مىكرد . به حضور پيامبر ( ص ) رسيده گفتم : اى رسول خدا ، صد تن از اصحاب را برگزين و دستورى ده تا هم امشب آنها را جملگى فرو گيرم و بكشم . فرمود : اى سلمه ، چنين مىكنى ؟ گفتم : سوگند به كسى كه تو را گرامى داشته است چنين مىكنم . و پيامبر ( ص ) لبخند زد چندان كه دندانهايش را در پرتو آتش ديدم . فرمود : آنان هم اينك در سرزمين غطفان ميهمانند و مردى از غطفان آمد و گفت مشركان پيش فلان فرود آمدند و او از براى ايشان شترى كشت ولى چون خواستند شتر را پوست بكنند گرد و غبارى ديدند و از بيم گريختند و شتر را به همان حال باز گذاشتند . چون صبح برآمد ، پيامبر ( ص ) فرمود : امروز بهترين سوار كار ما ابو قتاده است و بهترين پيادهء ما سلمة . و رسول خدا ( ص ) مرا سهم پياده و سوار پرداخت فرمود و در پشت خويش بر ناقهء خود غضباء [ 1 ] نشانيد و به مدينه بازگرديديم و چون تا مدينه نيم روزه راه شد ، مردى از انصار كه در دويدن همتا نداشت چند بار آواز داد كه : آيا كسى حاضر است از اين جا تا مدينه را با من مسابقه دهد ؟ من همچنان كه پشت سر رسول خدا ( ص ) سوار بودم گفتم : گويى هم اكنون از هيچ كس بيمى ندارى ؟ گفت : مگر از رسول خدا ( ص ) . پيامبر را گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد ، دستورى ده تا با اين مرد مسابقه بدهم . فرمود : باشد ، آن كن كه مىخواهى . من آن مرد را گفتم : آماده باش . او از ناقه‌اش پياده شد و دويد و من هم به زير پريدم و اندكى ايستادم ، به قدر يكى دو نفس كشيدن ، سپس دويدم و به او رسيدم و به ميان شانه‌هايش زده گفتم : به خدا سوگند پيروز شدم و ثواب مژده دادن به مردم مدينه از من است - يا چيزى نزديك به اين گفتم . آن مرد خنديده گفت : هرگز گمان نمىكنم مگر وقتى كه به مدينه برسيم .

--> [ 1 ] . غضباء ، نام شتر پيامبر بود كه به خاطر رفتار ملايم آن بدين نام ناميده شده بود . غضباء در لغت چارپايى را گويند كه گوشش چاك خورده باشد . - م .